u نازنين يار

مردم از خدا بترسيد که چه بسيار آرزومند که به آرزوى خود نرسيد ، و سازنده‏اى که در ساخته خويش نيارميد ، و گردآورنده‏اى که به زودى گردآورده‏ها را رها خواهد کرد و بود که آن را از راه ناروا فراهم آورد ، و حقى که به مستحقش نرساند ، از حرام به دست آورد و گناهش بر گردنش ماند . با گرانى بار بزه ، باز گرديد ، و با پشيمانى و دريغ نزد پروردگار خود رسيد . « اين جهان و آن جهان زيانبار ، و اين است زيان آشکار . » [نهج البلاغه]

جمعه 8 شهريور 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 3442

:: بازديدهاي امروز :0

:: بازديدهاي ديروز :5

vدرباره خودم

نازنين يار

علي[41]
دلتنگ..........!!!

vپيوندهاي روزانه

ستايش [110]
[آرشيو(1)]

vموضوعات وبلاگ

مذهب

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
گل دختر
شعر و احساس
جملات طلايي
عکسستان
عاشقانه
ادبستان
ميکده
لحظه ديدار
بهزاد
کلام
جکستان
آخر ديوونگي
سفينه

v لوگوي وبلاگ دوستان



vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

vآهنگ وبلاگ

   1   2   3   4   5      >

!   + يا زهرا(س)

شنبه 18/3/1387 ::  ساعت 4:0 عصر

امروز بي مادر شديم !!!آري بي مادر !!!امروز کوچک وبزرگ مثل کساني که مادر از دست داده اند گريه ميکردند و مادر  مادر مي گفتند! امروز در مدينه:


فاطمه(س)به آرامي در بستر آرميده بود!حسنين وارد شدند السلام عليک يا اماه!جوابي نيامد،فضه گفت مادر تان خواب است!اما آن موقع که وقت خواب نبود!


.حسن(ع)وارد شد ،خود را به روي سينه مادر انداخت، مادر من حسنم حرفي بزن تا بندلم پاره نشده !جوابي نيامد. حسين وارد شد ،صورت به کف پاي مادر گذاشت مادر من حسينم حرفي بزن تا قلبم از تپش نايستاده!جوابي نيامد! علي (ع)سراسيمه بالاي سرش رسيد صدا زد:فاطمه جان!من عليم! .اشک از چشمان علي چون سيل روان بود


مونس تنهاييم،فاطمه !فاطمه س آرام چشمانش را باز کرد ،با همان دستي که از ضرب تازيانه از چند جا شکسته بود اشکان علي (ع)را پاک کرد وبه صورت کشيد آخر مي گويند اشک مظلوم شفاست و به آرامي با علي (ع)درد دل کرد !علي جان بگو از فاطمه راضي هستي ؟آيا من همسر خوبي براي تو بوده ام!علي که سيل اشک امانش را بريده بود گفت :آري فاطمه جان تو بهترين بودي !فاطمه نفس راحتي کشيد !وصيت هاي آخرش را به علي گفت، لحظه اي به نقطه اي خيره شد...آرام زمزمه کرد:


السلام عليک يا رسول الله...


السلام عليک ياجبرائيل


السلام عليک ياميکائيل


السلام عليک يااسرافيل


السلام عليک ياعزرائيل


وديگر سخني نگفت!!!


انا لله وانا اليه راجعون!


امروز مادرمان راتشييع کرديم،به ياد آن تشييع غريبانه !!!به عزت وشرف لااله الا الله!!!


لااله الا الله.........


امروزحسن وحسين کنج خانه ،زانوي غم بغل گرفته اند به ياد روز هايي که مادر در کنارشان بود!


آري امروز ديگر مادرمان راحت شد، از از زخم زبان هاي عايشه لعنت الله عليه!


امروز ديگر پهلويش درد نمي کند تا از درد آن شب ها تا صبح نخوابد!


امروز مادر پيش پدرش رسول الله است!!!


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + مادر...

پنجشنبه 16/3/1387 ::  ساعت 1:59 عصر

السلام عليک يا فاطمه الزهرا(س)


اي به خاک آرميده ي افلاکي!شهادتت،به حق شهادت مي دهدورفتنت،رفته ها را به ياد مي آورد.


خفتنت در خاک تيره ‍خفتگان را بيدار مي کند.....


مزار پنهانت،پنهان ها را آشکار ميکند....گريه هايت از خنده هاي نا حق پرده بر مي دارد.....


در سو گ زهرا آسمان دل ما ابري وهواي چشمانمان باراني است!!!


آري باراني است از براي آن تشييع جنازه مظلومانه!!!


براي آن زمزمه هاي دختر چهار ساله پشت سر تابوت مادر در دل شب .....


خدا مادرم را کجا مي برند....


گمانم براي شفا مي برند.....


بايد خون گريه کرد از براي اتفاقات آن کوچه!!!خون گريه کرد براي آن صورت کبود و آن گوشوار خوني ....


نمي دانم حسن(ع)در آن کوچه چه ديده بود، که بعد شهادت مادر فضه مي گويد: ديگر  گريه اش بند نمي آمد...


هواي دلمان ابريست ازبراي دل علي ،وقتي بالاي پيکر بيجان فاطمه اش خون گريه ميکردو مي گفت:


کلميني!!کلميني فاطمه،گريه مي کرد براي فاطمه ي هجده ساله اش که ديگر شايد جوان نباشد ،دليلم قد خميده اوست وشايد دستي که براي بلند شدن از زمين به ديوار مي گرفت و شايد اين اواخر که ديگر روي زانو حرکت مي کرد!!گريه ميکنم از براي زينب کوچک که صاحب عزاي مادر شده و ام ابيها!!!


آري هواي دلمان ابريست از براي داغ تو اي مادر ...


دلمان سياه شده مادر ،اشکي عنايت کن تا از براي گريه ي برايت دلمان صاف شود...


مادرجان ...


دستمان را بگير!!!


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + بهانه اي براي گريه!!!

سه‏شنبه 20/1/1387 ::  ساعت 3:11 عصر

پنجره زيباست، اگر بگذارند


چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند


من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم.........!


عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند!!!!!!!!


راستش مي خواستم به بهانه ي سالروز شهادت آقا مرتضي آويني به روز بشم ،ولي مثل اينکه روزي اين بار ما هم با


شهداي گمنامه!


سلام،


باشمام شهداي گمنام!!!بچه هاي قطعه 44!!!


آي شهيد44/44/11


دلامون تنگه،يادش بخير دمه عيدي دعوتمون کرده بودين خونتون!!!خيلي خوش گذشت،به ما اجازه داديد گرد و غبار خونتون رو بگيريم!!


يادتونه شب اربعين معراج شهداي پادگان شهيد محمود وند!!!33 نفر ميزبان ما بوديد!!!


33کفن کوچک!33نور عالم تاب!و....33شهيد گمنام!يادش بخير زيارت حضرت زهرا(س)


آي شهيدايي که از قامت هاي رشيدتون، پاره هايي استخوان بيشتر نمانده!!اما عالمي رو مجنون خودتون کردين!!!


يادتونه باهم وعده گذاشتيم!


شما يادتونه، اما من يادم رفت!آره يادم رفت!!!.....


يادتونه  شب آخر،واي از غروب فکه! دعوتمون کردين که بگين دستتون درد نکنه اومدين کمک ما!!!


دستتون درد نکنه غبار خونه هاي ما رو گرفتين !!ببخشيد لباساتون يه کمي خاکي شد.بازم باهم وعده کرديم،آره..... اما باز من شکستم!!!


دلم تنگه براتون، برا پادگان ثامن !!!برا شور وشوق بچه ها!برا اون يه رنگي!


برا اون قبور شهدايي که خودمون با دستاي خودمون درست کرديم !برا اون شهيدي که بادستاي خودمون کفن کرديم!!!


برا همه ي اون خستگي ها!برا همه ي اون سختي ها!برا اون زائرايي که خاک پاشون طوطياي چشم هامان بود،آخه شهدا دعوتشون کرده بودن.  دلمون ميخواد بازم دعوتمون کنين!!!اما نه!!!باچه رويي بيايم!بيايم بگيم ببخشيد، بازم دچار روزمرگي شديم،بگيم ببخشيد قول و قرارامون يادمون رفت!!


شهدا واقعا شرمنده ايم. به خانم فاطمه زهرا(س) ما رو ببخشيد!بيايد بازم باهم وعده کنيم و کمکون کنيد که اين بار ديگه يادمون نره!!!


 


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + نجات عشق!!!

دوشنبه 12/1/1387 ::  ساعت 12:28 عصر

 


در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.


وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + جنبش واژه ي زيست

شنبه 10/1/1387 ::  ساعت 1:15 صبح

 

...يک نفر دلتنگ است.


يک نفر مي بافد.


يک نفر مي شمرد.


يک نفر مي خواند.


 


زندگي يعني يک سار پريد.


از چه دلتنگ شدي؟


دلخوشي ها کم نيست: مثلاً اين خورشيد،


کودک پس فردا،


کفتر آن هفته.


 


يک نفر ديشب مرد


و هنوز،نان گندم خوب است.


و هنوز،آب مي ريزد پائين،اسبها مي نوشند.


 


قطره ها در جريان،


برف بر دوش سکوت


و زمان روي ستون فقرات گل ياس.


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + دو کلمه با خدا

پنجشنبه 1/1/1387 ::  ساعت 1:53 صبح

بار الهي!


 دستگيرم شو تا بيهوده در دور دست ها پي تو نگردم،که هميشه بر مني واين منم که گاه از تو دورم.پس مرا آرامش و قراري عطا کن تا يافته را نجويم ودر پي آنچه دارم،با پاي شکسته نپويم و به اين يقين برسم که از روز ازل تا شام ابد،هر گز از من جدا نبوده اي ونيستي!!!


بار الهي!


ياريم ده تا تورا در خويشتن جستجو کنم،تا به اعماق اقيانوس هستي برسم ودر يگانگي غرق شوم!!!


آمين يارب العالمين...


     يا مقلب القلوب والابصار...


                 يا مدبر اليل والنهار...


                     يا محول الحول والاحوال...


                        حول حالنا الي احسن الحال...


سحر گاهان که شبنم آيتي از پاک بودن را به گلها هديه مي بخشد آرزو ميکنم برايت:


خوب ديدن..!


    خوب بودن...!


      و خوب ماندن را...!


نوروز يک هزار و سيصد و هشتاد و هفت مبارک باد...!!!


با طراوت و سبز سبز سبز باشد


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + بهار...

سه‏شنبه 28/12/1386 ::  ساعت 10:48 صبح


سلام!!!


به لطف خدا از مشهد برگشتم،دست پر يا خالي شو نمي دونم، ان شاءلله که دست پر!!!


راستي رفقا: محاسبه کارامون رو، چه خوب....... چه بد...........!!!تو سالي که گذشت وتا چند روز آينده هم تموم ميشه فراموش نکنيم،بيايد نتيجه بگيريم تو يه سال چند گام به جلو برداشتيم يا ........


فعلا!!! راستي باتشکر


 


باز کن پنجره ها را


باز کن پنجره ها که نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را


جشن ميگيرد


و بهار


روي هر شاخه،کنار هر برگ


شمع روشن کرده است


همه چلچله ها برگشتند


و طراوت را فرياد زدند


کوچه يکپارچه آواز شده است


و درخت گيلاس


هديه جشن اقاقي ها را


گل به دامن کرده است



 


باز کن پنجره ها را اي دوست


هيچ يادت هست!؟


که زمين را،عطشي وحشي سوخت!


برگ ها پژمردند


تشنگي با جگر خاک چه کرد!


با سر و سينه ي گل هاي سپيد


نيمه شب بادغضبناک چه کرد!


هيچ يادت هست!؟


 


حاليا،معجزه باران را باور کن


و سخاوت را در چشم چمنزار ببين


و محبت را در روح نسيم


که در اين کوچه ي تنگ


با همين دست تهي


روز ميلاد اقاقي ها را


جشن ميگيرد


خاک،جان يافته است


تو چرا سنگ شدي!؟


تو چرا اين همه دلتنگ شدي!؟



باز کن پنجره ها را


وبهاران را


باورکن.


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + السلام عليک يا علي بن موسي الرضا

چهارشنبه 22/12/1386 ::  ساعت 3:45 عصر

ضامن آهو.......



زائري بارانيم آقا بدادم مي رسي.......؟



بي پناهم،خسته ام.....



 تنها....به دادم ميرسي؟



...گرچه آهو نيستم اما پر از دلتنگيم!!! ضامن چشمان آهو ها بدادم مي رسي!!!؟



از کبوتر ها که مي پرسم نشانم مي دهند



گنبد و گلدسته هايت را ......



بدادم مي رسي!!؟



ماهي افتاده در خاکم، لبالب تشنگي.............



پهنه ي آبي ترين دريا به دادم مي رسي!!؟



ماه نوراني شبهاي سياه عمر من ................



ماه من...............



اي ماه من آيا به دادم مي رسي!!؟



من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام......هشتمين دردانه زهرا به دادم مي رسي!!؟



باز هم مشهد...........!!!



مسافر ها....................!!!



هياهوي حرم......................!!!



يک نفر فرياد زد آقا به دادم مي رسي!!!؟



مثل اينکه آقا با همه ي رو سياهيم ،طلبيدتم !!!!



نائب الزياره از طرف همه شما دوستان!!!!



حلال کنيد...................!!!



يا ضامن آهو


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + بزرگي به چيه؟!!!

دوشنبه 8/11/1386 ::  ساعت 2:28 عصر

هيچ وقت از کافي شاپ خوشم نيامده وقتي که آدم هاي رنگارنگ رو مي بينم که به زور دارند به هم لبخند مي زنند حالم به هم مي خورد بعد از مدتها يک روز عصر رفتم به يکي از اين کافي شاپها.


همين طور که داشتم به مردم نگاه مي کردم ديدم يک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت يک ميز نشست


برايم جالب بود پيشخدمتي که خيلي ادعاي انسانيتش مي شد به سمت آن دختر بچه يورش برد تا او را بيرون بيندازد


دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پيشخدمت گفت:پولش را مي دهم و هيچ چيز مجاني نمي خواهم کمي پايش را تکان داد و در حالي که زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت:يه بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت با بي حوصلگي گفت:پنج دلار


 دختر بچه دست کرد توي لباسش و پولهايش را بيرون آورد و شروع به شمردن پولهايش کرد.بعد دوباره گفت يک بستني ساده چند است؟ پيشخدمت بي حوصله تر از دفعه ي قبل گفت:سه دلار


دختر آدامس فروش گفت:پس يک بستني ساده بدهيد پيشخدمت يک بستني برايش آورد که فکر نمي کنم زياد هم ساده بود!احتمالا مخلو طي از ته مانده ي بقيه ي بستني ها دخترک بستني را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.


وقتي که پيشخدمت براي ظرف بستني آمد دخترک کنار ظرف بستني دو تا يک دلاري مچاله شده گذاشته بود براي انعام


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

!   + خداحافظي!

چهارشنبه 25/7/1386 ::  ساعت 3:30 عصر

      مشب دوباره دلم بي صدا شکست

                                                      با گريه اي غريب و غمي آشنا شکست


     تا کهکشان غرقه شدن در خيال تو


                                                          پرواز کرد و چون مرغي رها شکست


     يک عمر من شکستم و با درد ساختم


                                                              اما کسي نگفت چرا بينوا شکست


      ماندم ميان موج غريبي ز اشک و آه


                                                            کشتي صبرم از ستم ناخدا شکست


      امشب ستاره ها پي دلداري آمدند


                                                             اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست


      باز به داد دلم رسي........اي کاش


                                                              امشب دوباره دلم بي صدا شکست!


و.....دوباره دلم بي صدا شکست


                                          خدا حافظ براي هميشه.............!!!!!!!!!!!!!


 


¤نويسنده: علي

?  نوشته هاي ديگران

   1   2   3   4   5      >

!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[18/3/1387- 4:0 ع] يا زهرا(س)
[16/3/1387- 1:59 ع] مادر...
[20/1/1387- 3:11 ع] بهانه اي براي گريه!!!
[12/1/1387- 12:28 ع] نجات عشق!!!
[10/1/1387- 1:15 ص] جنبش واژه ي زيست
[1/1/1387- 1:53 ص] دو کلمه با خدا
[28/12/1386- 10:48 ص] بهار...
[22/12/1386- 3:45 ع] السلام عليک يا علي بن موسي الرضا
[8/11/1386- 2:28 ع] بزرگي به چيه؟!!!
[25/7/1386- 3:30 ع] خداحافظي!
[25/5/1386- 11:54 ص] لبيک !!!!!!!! اللهم لبيک!!!!!!!!!!!
[8/5/1386- 7:41 ع] ........!!!!
[5/5/1386- 12:2 ع] اميرالمومنين..... حيدر....!
[3/5/1386- 6:11 ع] ....دل تنگ
[28/4/1386- 10:22 ص] اين الرجبيون
[همه عناوين(41)]